جامی › شمارهٔ ۱۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حیفم آید ز خدنگ تو که بر خاک افتد / چشم دارد که بر این سینه صد چاک افتد
دوز چاک دلم از تیرگه صیاد مباد / که تو را زآتش آن شعله به فتراک افتد
تیرت آمد به هدف من ز هدف مدور هننز / غصه به حصه عاشق که نه چالاک افتد
مثل تو زیر فلک چون طلبم چون دانم / کین صدف را نه چو تو یک گهر پاک افتد
همچو می می خوریم خون و نمی داری باک / کس مبادا که حریف چو تو بی باک افتد
بر سر سبزه و گل گشت چمن کن که مباد / سایه سرو قدت بر خس و خاشاک افتد
جامی از زهر جداییت فتاده به هلاک / وای جان وی اگر کار به تریاک افتد