جامی › شمارهٔ ۱۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کس رخت را چو گل نظاره نکرد / که گریبان چو غنچه پاره نکرد
با دل عاشقان کند دل تو / آنچه با شیشه سنگ خاره نکرد
هر که زیر کمر میان تو دید / وای او کز بلا کناره نکرد
مه نشد شب فروز تا ز رخت / لمعه نور استعاره نکرد
جان بیچارگی دهم که لبت / دید بیچارگیم و چاره نکرد
سنگ بیدادت از عدد بدر است / ریگ صحرا کسی شماره نکرد
جامی از کارها نداشته دست / نام خود رند هیچ کاره نکرد