جامی › شمارهٔ ۱۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داغ هجرم لب خشک از مژه تر می سازد / شربت مرگ من از خون جگر می سازد
خط مشکین که بناگوش تو می آراید / فتنه تازه پی اهل نظر می سازد
هر که جوید شرف وصل تو از حیله عقل / بهر بام فلک از شعبده پر می سازد
ساخت زر روی مرا عشق و ز خونابه دل / صورت نام تو را سکه زر می سازد
مفتی شهر کزو مدرسه آلود به عیب / ساکن صومعه شد تا چه هنر می سازد
شیخ زراق که از غیب خبر می گوید / سر فرو برده ندانم چه خبر می سازد
تا کند تحفه خسرو که بود طوطی هند / جامی از رشح نی کلک شکر می سازد