جامی › شمارهٔ ۱۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو از تن تیر تو جان را بدزدد / ز تیرت سینه پیکان را بدزدد
گریزم در خدا چون بینم آن چشم / مباد آن کافر ایمان را بدزدد
خطت بنهفت لب را در شگفتم / که چون خضر آب حیوان را بدزدد
زند شب رخنه دل در باغ وصلت / که تا سیب زنخدان را بدزدد
شب عاشق نگردد بی تو روشن / وگر خود ماه تابان را بدزدد
چه باشد کز عدم دزدی زند نقب / ز عمرم روز هجران را بدزدد
چو لب شد خوان حسنت را نمکدان / دلم خواهد نمکدان را بدزدد
چو خواند شعر جامی را سخندان / نه تنها شعر دیوان را بدزدد