جامی › شمارهٔ ۱۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خشتی که روز مرگ مرا زیر سر نهند / دارم همین مراد کزان خاک در نهند
پیکان تو چو سرخ شود ز آتشین دلم / خوش آنکه بهر داغ مرا بر جگر نهند
صد عقدگوهر از مژه ریزم چو آن دولب / قفل عقیق بر در درج گهر نهند
ناید یکی چو دور خطت گر مهندسان / بر گل هزار دایره از مشک تر نهند
دل شد خراب عشق همان به که عقل و دین / زین پس متاع خویش به جای دگر نهند
بگشا کمر در انجمن سیم ساعدان / تا دستها به خدمت تو بر کمر نهند
شیرین لبت مدزد ز جامی که نیست عیب / گر پیش طوطیان سخنگو شکر نهند