جامی › شمارهٔ ۱۸۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خنده ای زد لب تو بر من گریان که مپرس / شاکرم از لب خندان تو چندان که مپرس
یاد آن روز که سر دهنت پرسیدم / لب گرفتی ز سر ناز به دندان که مپرس
روزی از بیم کسان زیر لبم پرسیدی / یافتم ذوقی ازان پرسش پنهان که مپرس
سر خوبانی و سامان جهان آشوبان / بی تو زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس
بامدادان که به گردن فکنی خلعت ناز / فتنه ها برزندت سر ز گریبان که مپرس
چه غم از ضربت چوگان ملامت که بود / با خودم حالی ازان گوی زنخدان که مپرس
بی تو جامی چو تنی مانده ز جان است جدا / از تن خویش که می گویدت ای جان که مپرس