جامی › شمارهٔ ۱۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوش / می کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش
وقت گل باشد غنیمت جز به عشرت مگذران / دمبدم در گوش هوشم گوید این معنی سروش
روی همت کی کند در مسند تمکین شاه / چون نهد بر خم می پشت فراغت میفروش
ضعف پیری را دوا کردم طلب گفت آن حکیم / نوجوانی جوی و بر رویش شراب لعل نوش
در چمن از لذت گفت و شنید وصف تو / غنچه ها یکسر دهان گشتند و گلها جمله گوش
داغ بر دل رخنه بر جان سر به صحرا داده ای / گله گله بی زبانان را بدین داغ و دروش
رخ نمودی جامی از وصف تو چون بندد زبان / کار بلبل نیست وقت گل که بنشیند خموش