جامی › شمارهٔ ۱۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش / جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش
کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز / تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش
مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ / چون به قصد قتل من بالا زنی دامان خویش
هر رگم را شد به پیکان تو پیوندی جدا / کن ترحم وز تن زارم مکش پیکان خویش
من ز تو محروم و افغان من آید سوی تو / کاش بتوانم که آیم همره افغان خویش
تا نبیند چشم در نظاره ات هر بوالهوس / از سیاست ریز خونم بر سر میدان خویش
بهر جدول زر دهد خورشید گردون لاجورد / چون کند جامی سواد از بهر تو دیوان خویش