جامی › شمارهٔ ۲۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عمرها آن که به سویم گذری داشت دریغ / تند بگذشت و ز حالم نظری داشت دریغ
می پرد روح به امید لب بام ویم / وه که بخت از تن من بال و پری داشت دریغ
من به وصف لب او طوطی شکرشکنم / نه کرم بود که از من شکری داشت دریغ
منم آن عاشق مفلس که سپهر از گوشم / حلقه خدمت زرین کمری داشت دریغ
بوسه نگذاشت که بر خاک کف پاش زنم / آن زلال از لب خونین جگری داشت دریغ
نیم کشته شدم از یک نظرش حیف نگر / کز عقب بهر خلاصم دگری داشت دریغ
آبرو باد ز خاک در او جامی را / که رخ از سجده هر خاک دری داشت دریغ