جامی › شمارهٔ ۲۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مراست بی رخ تو شادیی به غم نزدیک / شبی و روزی در تیرگی به هم نزدیک
شب فراق تو از حد گذشت کی باشد / که آید این شب محنت به صبحدم نزدیک
برست ز آفت امساک زهد هر که نشست / ز خم باده به سرچشمه کرم نزدیک
مناز گو شه دوران به جام جم که بود / سفال میکده ما به جام جم نزدیک
چو شوق قاید رهرو بود نباشد دور / گرش به دیده نماید ره حرم نزدیک
چو ریگ گرم دوصد کوه آتش است به راه / مرا چه زهره که سویت نهم قدم نزدیک
رخت ز دیده تر دامنان نگه می دار / که کم نهد کسی آیینه را به نم نزدیک
ز علم و فضل چه لافم که دهر می سنجد / متاع بیش ز بیشم به کم ز کم نزدیک
مباش غمزده جامی که کاروان وجود / رسیده است به سرمنزل عدم نزدیک