جامی › شمارهٔ ۲۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکر آمد ز خنده تو به تنگ / کوزه خود نبات زد بر سنگ
روی تو پر صفا ز اشک من است / گرچه از نم برآرد آینه زنگ
صلح تو بیگناه خونریزیست / بر سر صلح تو کسان را جنگ
نام خود را رقیب عاشق کرد / هست ازین نام عاشقان را ننگ
انجم از ماتم انجمن سازند / چون شود آه من بلند آهنگ
لاله های دورنگ بین گشته / همه در داغداریت یکرنگ
تا به کویت مقیم شد جامی / باشد از فکر حج به صد فرسنگ