جامی › شمارهٔ ۲۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دور از توام افتاده بر بستر درد و غم / یک پای درین عالم یک پای درآن عالم
راه دل و دینم زد آن عارض گندمگون / نبود بجز این معنی میراث من از آدم
خوی کرده رخت بارد از قرص قمر پروین / خندان دهنت دارد در غنچه تر شبنم
تا مهر کند دل را از هر چه نه مهر تو / یاقوت لبت از خط کرده ست سیه خاتم
تو شاهد جانهایی حاشا که خیالت را / جز دیده جان باشد در پرده دل محرم
بس تشنه جگر مرده در بادیه و جانش / در صحن حرم رقصان بر زمزمه زمزم
شد قاعده یاری سست از دل سخت تو / هر چند ز سنگ آمد بنیاد بنا محکم
در مردمش آید خون از نوک مژه بیرون / بی لعل لبت جامی از دل چو برآرد دم