جامی › شمارهٔ ۲۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ندیدم از دو چشمت شوختر چشم / برند از مردمان دل چشم در چشم
بود خاک درت کحل سعادت / مکن آن سرمه را ضایع به هر چشم
مرا با گریه اندوه کار است / ز اشک شادیم کم گشته تر چشم
گل رعنای این باغی چه داری / چو نرگس از خسان بر سیم و زر چشم
به خلوتگاه دل چون می کنی جای / ز مژگان می کند مسمار در چشم
به امید نثار مقدم توست / که دارد دامنم را پر گهر چشم
اگر یک چشم جامی را به تیری / بدوزی پیش آن دارد دگر چشم