جامی › شمارهٔ ۲۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلم / یکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم
شد دلم خون و آید از مژگان فرو در کوی تو / جز به کوی تو بلی مشکل فرود آید دلم
بس که خود را از رگ جان بر تو محکم دوخته / هیچ کس نتواند از خوبان که برباید دلم
لاغرم زانسان که چون از کسوت فانوس شمع / زآتشت روشن ز زیر پوست بنماید دلم
تا به زیر پای تو از پرده خود کرده فرش / از تفاخر سر به ساق عرش می ساید دلم
بهر تشریف خیال تو ز خونین قطره ها / منظر دیده به رنگین گوهر آراید دلم
کی توانم جامی از سودای خوبان توبه کرد / غیر ازین چون کار دیگر را نمی شاید دلم