جامی › شمارهٔ ۲۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تیغ مژگان را به خون عشقبازان تیز کن / غمزه را در قتل پاکان خنجر خونریز کن
با چنین شکل پر آشوب آ برون یک بامداد / شهر را درمانده غوغای رستاخیز کن
تلخ کامم از ترشرویی تو بهر خدا / زان دولب یک خنده شیرین شورانگیزکن
زاهدا گر بار خواهی در صف دردی کشان / سبحه بفکن وز سبوی باده دست آویز کن
خفته ام چون چشم تو بیمار پرسش کن مرا / شربت بیماریم از لفظ شهد امیز کن
می نشانم زآستانت ازسرشک دیده گرد / خون ناب است این نه آب ای جان ازین پرهیز کن
شد هری جامی ز ظلم غمزه ترکان خراب / روی در محروسه شیراز یا تبریز کن