جامی › شمارهٔ ۲۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زده / دیگری در رشک ازان ناوک که بر هر یک زده
آن دهان را در رسوم دلبری کوچک مخوان / راه دل بس بر بزرگ دین که آن کوچک زده
زاستخوان سینه چون تیرت دو نیمه گشته دل / از درون فریاد نصف لی و نصف لک زده
تا رگ جان در تنم باشد نهم بر سر چو تاج / پاسبان تو شبم سنگی که بر تارک زده
چون دهان در صفحه رویت محل شک فتاد / خالهایت در حواشی نقطه های شک زده
هرکه با عیش دو عالم از تو رو برتافته / دست خویش از دولت بسیار در اندک زده
دعوی عشق تو را زلفت قوی مستمسکیست / چون ز عشقت دم زده جامی به مستمسک رده