جامی › شمارهٔ ۲۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو پریرویی و عالم ز تو پر دیوانه / نیست خالی ز تمنای تو یک فرزانه
نیست همتای تو کس قیمت خود را بشناس / که تویی درج فلک را گهر یکدانه
شانه را چند دهد زلف تو مشاطه به دست / شانه از دست برون بادش و دست از شانه
خانه دولت جاوید بود منزل تو / نه به فرق سر ما پای ز دولتخانه
بخت پروانه یک پرتوم از شمع رخت / داد، کو آن که رساند به تو این پروانه
خواست پیمانه که چون جام نهد لب به لبت / پر ازین روست سبو را دلی از پیمانه
میلت ای طفل به افسانه چو جامی دانست / ساخت در عشق تو خود را به جهان افسانه