جامی › شمارهٔ ۲۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ز چشمم اشک خونین ریخته / خون مردم را به خاک آمیخته
آن نه گلبرگ است بل کز رشک تو / گل شکوفه کرده خون برریخته
بر سرآشفته حالان صد بلا / زلفت از هر تار مو آویخته
چشم و ابرویت پی تاراج دین / فتنه ها از گوشه ها انگیخته
قطع میدان فراقت چون کنم / توسن صبرم عنان بگسیخته
خواسته رسم خطت نقاش صنع / سوده مشک ناب و برگل بیخته
هیچ دانی کیست جامی بر درت / بنده ای از خواجگی بگریخته