جامی › شمارهٔ ۲۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می زند راه دلم شکل سهی بالایی / که نمی بینمش از سروقدان همتایی
همچو گل ظاهرش از صفحه عارض لطفی / همچو مه لایحش از لوح جبین سیمایی
در صف تنگ قبایان و تنک پیرهنان / دیده حاسد ازو دور عجب رعنایی
همه پروانه شمع رخ اویند ولی / نیست از نخوت خوبی به کسش پروایی
خلوت من شود از پرتو رویش روشن / گر مددگار شود همت روشن رایی
زآستانش به سفر پای من از جا نرود / نیست در شهر چو من عاشق پابرجایی
جامی از مس وجود تو چه حاصل چو بر آن / کیمیایی نکند تربیت دانایی