جامی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درین صحیفه چو آغاز کردم املا را / گرفتم از همه اولی ثنای مولی را
زهر چه هست طریق ثنای او اولیست / به پای صدق سپردم طریق اولی را
مقدری که به صنع بدیع خود پوشید / لباس حسن عبارت عروس معنی را
چو خوان نهاد به خلوتسرای جود نشاند / به صدر مجلس فطرت عقول اولی را
نشان ز جلوه خود داد در مجالی کون / چو در کشید به قید صور هیولا را
اگر شراره قهرش رسد به سدره کند / درخت میوه زقوم شاخ طوبی را
وگر شمامه لطفش نفس زنده سازد / ریاض خلد شقاوتسرای عقبی را
پی هدایت فرعونیان ظلمت رو / به نور خویش قوی داشت دست موسی را
نمود فضل تجرد به خاکیان روشن / به آفتاب چو همسایه ساخت عیسی را
به سر حکمت او کس نمی رسد ور نی / زمرد از چه کند کور چشم افعی را
وگر نه نور وی از روی نیکوان پیداست / چراغ دیده مجنون که ساخت لیلی را
برای دایره گل به باغ بی پرگار / دهد به نامیه هر سال طبع مانی را
زنار لاله و نور شکوفه تازه کند / به جلوه گاه چمن شیوه تجلی را
به پیش مسند گل گوشه ریاحین است / به بلبلان دهد انشاد شعر و انشا را
خرد ز کنه کمالش به ذره ای نرسید / بلی چه بهره ز خورشید چشم اعمی را
اگر ز دفتر توحید بایدت حرفی / درآ به مکتب طفلان بخوان الف با را
بت است هر چه بود بعد وحدتش یعنی / پس از الف که رقم کرده اند با تارا
به سنگ لا بشکن جام عزت همه را / بدین شکست مکن خاص لات و عزی را
بزرگوار خدایا به آن ستوده که کرد / به جنب هستی تو طی بساط دعوی را
ز بس که بردل او ریخت حب ذاتی تو / زهم نکرد جدا طعم خوف و بشری را
که روی خاطر جامی چنان سوی خود دار / که پشت پای زند حظ دین و دنیا را
مبر ز سلک رفیقان اسفلش بیرون / نکرده قبله همت رفیق اعلی را