جامی › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال / به صولجان قضا منقلب ز حال به حال
به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوی / که زد ز مکه به یثرب سرادقات جلال
ز اوج قله پروازگاه عز قدم / بدین حضیض هوان سست کرده ام پر و بال
به هشتصد و نود و سه کشیده ام امروز / زمام عمر درین تنگنای حس و خیال
میان این دو حد از مدت بقا برمن / چه ورطه ها که گذشت از تحول احوال
به پشت باز فتادم نخست یک چندی / بدان مثابه که باشد طبیعت اطفال
نکرده هیچ گنه بود چون گنهکاران / به مهد تربیتم بسته دست و پا به دوال
قدم ز رفتن لنگ و کف از گرفتن شل / دهان ز خوردن بند و زبان ز گفتن لال
ز نوک هر مژه خون جگر نیفشانده / نیامده به گلو شیر صافیم چو زلال
وز آن پسم نرسیده هنوز قوت عقل / به پایه ای که یمین را جدا کنم ز شمال
ز حجر مرحمت مادرم کشید به جبر / عنایت پدر مشفق حمیده خصال
به دست صنع معلم سپرد دست مرا / به پای طبع من از عقل او نهاد عقال
فشاند جان مرا در زمین استعداد / ز حرفهای هجا تخم علم و فضل و کمال
گشاد باصره را ازنقوش خطیشان / ره نظر به عروسان عنبرین سربال
رساند ناطقه را در وجود لفظیشان / به منتهای بیان در مجاری اقوال
ز حرف حرف کلامم هجی کنان گذراند / چو رهروی که به پایش بود نهاده شکال
وز آن سپس چو زپایم شکال را برداشت / شدم روانه به مقصد به گام استعجال
ز باء بسمله تا سین ختم ناس مرا / عبور داد بر این منهج و بر این منوال
درآمدم پس ازان در مقام کسب علوم / ممارسان فنون را فتاده در دنبال
ز نحویان طلبیدم قواعد اعراب / ز صرفیان شنویدم ضوابط اعلال
ز قول شارح هر منطقیم شد ملکه / طریق کسب مطالب به فکر و استدلال
پی دخول به بیت فواید حکمی / زدم به درس حکیمان در جواب و سوال
گهی به برزن مشائیان نهادم پای / گهی به دامن اشراقیان زدم چنگال
به دست فکرت مشکلگشای بگشادم / ز شاهدان طبیعی براقع اشکال
به کلک صورت معنی نمای بنهادم / برای فهم ریاضی بدایع اشکال
نمود نور الهی ز پرده دل روی / شدم ز پرتو آن مشکلات را حلال
زعلم فقه و اصولش تمام دانستم / که چیست مستند حکم هر حرام و حلال
شد از روات حدیث و اثر مرا روشن / ره پیمبر و آیین صحب و سیرت آل
چو در سرایر قرآن شدم مجاهده کش / درآن مجاهده جایز نداشتم اهمال
ز حد و مطلع و ظهر و ز بطن او کردم / به قدر حوصله رفع غیاهب اجمال
نشد ز علم مجرد چو کام من حاصل / برآن شدم که کنم آن علوم رااعمال
زدم قدم به صف صوفیان صافی دل / که نیست مقصدشان از علوم جز اعمال
صفیر ذکر زدم بالعشی و الاشراق / ندیم فکر شدم بالغدو و الاصال
ز ذکر و فکر رسیدم به مشهدی که گرفت / حجاب کون ز وجه حقیقت اضمحلال
وجود واحد و نور بسیط را دیدم / عیان به صورت اضواء و هیئت اظلال
نمود کثرت ظاهر ز وحدت باطن / به سان دوره آتش زشعله جوال
بود بقا صفت او ودرمراتب خلق / نیافت نام بقا جز تعاقب امثال
ز طور طور گذشتم بسی ولی هرگز / ز فکر شعر نشد حاصلم فراغت بال
هزار بار ازین شغل توبه کردم لیک / ازان نبود گزیرم چو سایر اشغال
بلی گزیر چه امکان ز هر چه کلک قضا / نوشت بر سرکس در مبادی آزال
چنان به شعر شدم شهره در بسیط جهان / که شد محیط فلک زین ترانه مالامال
عروس دهر پی زیب گوش و گردن خویش / ز سلک گوهر نظمم گرفت عقد لال
سرود عیش ز گفتار من کند مطرب / ره سماع ز اشعار من زند قوال
اگر به فارس رود کاروان اشعارم / روان سعدی و حافظ کنندش استقبال
وگر به هند رسد خسرو و حسن گویند / که ای غریب جهان مرحبا تعال تعال
ز بس که سوی هر اقلیم گفت و گویم رفت / شدند سخره اقوال من همه اقیال
گهی ز روم نویسد سلام من قیصر / گهی ز هند فرستد پیام من چیپال
رسد ز والی ملک عراق و تبریزم / عواطف متواتر منایح متوال
چه دم زنم ز خراسان و اهل احسانش / که هستم از کفشان غرق بحر بر و نوال
فضایلی که شمردم درین قصیده خویش / گزافهای خطا بود و لافهای محال
دروغ ظلمت محض است و ناقدان سخن / ازان کنند عروسان شعر را خط و خال
صد انفعال رسد عاقبت عروسان را / ز مویهای دروغین به روز عرض جمال
جمال حجله نشینان حی نیافت جمل / اگر چه بست شتربان به پای او خلخال
ز علم و فضل چه لافم به آن بود که زنند / رقم حدیث مرا در صحیفه جهال
درم خریده حرصم ستم ریده آز / مطیع حکم امانی مسخر آمال
به سان کوه گران جنبشم به راه هدی / به سان گوی سبک گردشم به کوی ضلال
هزار گنج گهر در ضمیر من پنهان / ز سفله طبعی خود غره گشته ام به سفال
ز زخم حادثه خط خط بود پی درمی / غبارناک رخ من چو تخته رمال
ز بس که بی خردم روز و شب همی گردم / ز دست بی خردان سو به سو چو قرعه فال
به زیر بار غمم بهر شادی فرزند / تهی ز شغل معادم پی معاش عیال
به حکم حرص و طمع می کنم به هر کشور / قصیده ها ابلاغ و رساله ها ارسال
مهیمنا به تعالی ذات اقدس تو / که نعت خاص وی آمد مهیمن متعال
به حق حلم عظیمت که کوههای گناه / به جنب آن نبود در عداد یک مثقال
به حق صفوت آدم که بود طینت او / سلاله گل فخار لازب صلصال
به حق شیث و علوم و مواهبی که بر او / نزول یافت ز فیض سحایب افضال
به حق نوحه نوح و صدای ناله او / کزان فتاد در ارکان زلتش زلزال
به بت شکن پدر ملت آن که صولت او / هیاکل صنمی را ز سنگ داد زوال
به پیر کرده پسر گم که همتش افروخت / ز ظلمت شب هجران فروغ صبح وصال
به معجزات شبانی که اژدهای عصاش / درون کشید برون از عدد عصی حبال
به نفخ کرده جبریل آن که نفخه روح / دمید در تن مقتول خنجر آجال
به حق احمدمرسل که از مساعی اوست / سعود اوج هدی رسته از حضیض وبال
به صدق صدیق آن شاه دین که بازآورد / به راه معذرت اصحاب رده را به قتال
به فر طلعت فاروق و ظل او که ازان / فرار کردی شیطان مارد محتال
به شرمگینی عثمان که جیش عسرت را / جهاز ساخت به بذل ذخایر اموال
به ذوالفقار علی آن دلاور عالی / که بود روز وغا قامع صف ابطال
به سر سینه سلمان و درد بودردا / به نور جان صهیب و ندای صبح بلال
به تابعین و به اتباع تابعین یعنی / متابعان نبی در موارد افعال
به رهروان ره دین که چون شمال و صبا / همی روند به یک حال در سهول و جبال
به واصلان که به نزهت سرای قدس قدم / ز عالم حدثان کرده اند حط رحال
که جامی آن که نهادی به پای و گردن او / ز وایه های طبیعت سلاسل اغلال
ازان سلاسل و اغلال مطلقش گردان / کزین قیود ز بود خودش گرفت ملال
به راه بندگیش جنبشی بده که درآن / بغیر تو دگری نبودش مآب و مآل
چو دادیش شرف گفت و گو بر آن دارش / که صرف شکر تو سازد لسان حال و مقال