جامی › شمارهٔ ۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا دل از همه عالم گرفته ست / چه جای عالم از خود هم گرفته ست
ز دلگیری کم هر کس گرفتم / کسی را دل بدینسان کم گرفته ست
چنان از هستی خود زیر بارم / که پشت طاقت من خم گرفته ست
ز خورشید طرب کی گرم گردم / چو عالم از غمام غم گرفته ست
ازان محروم دارم محرومان را / که محرم خوی نامحرم گرفته ست
چو عم با خال غم باشد عجب نیست / که طبع من ز خال و عم گرفته ست
چو عیسی را درین پیغوله تنگ / ز گفت و گوی غولان دم گرفته ست
پی دمسازی عالی نهادان / راه این بر شده طارم گرفته ست
سرآمد مدت ارباب دولت / فلک زان جامه ماتم گرفته ست
بود تابنده خور رخشنده جامی / که دورانش ز دست جم گرفته ست
بود قوس قزح رنگین کمانی / که چرخ از بازوی رستم گرفته ست
ثریا باشد آن گردنده تسبیح / که گردون از کف مریم گرفته ست
سلیمان را چه امکان دست بر دیو / چو دیو از دست او خاتم گرفته ست
به سرکش توسنان داده ست ایام / عنان ملک کز ادهم گرفته ست
حریم نیستی را کعبه ای دان / که خاکش خورده بر زمزم گرفته ست
به راهش فاقه آمد ناقه زانست / که جامی فاقه را محکم گرفته ست