رخشنده جرم خور که بر این سبز طارم است / قندیل گورخانه شاهان عالم است
کردند روشنان فلک را کبود پوش / یعنی که این سراچه ارباب ماتم است
سخت است بار فرقت آزادگان دهر / آری به هرزه نیست که پشت فلک خم است
ایمن مزی ز زخم که این پر ستاره چرخ / پیرامن تو حلقه زده مار ارقم است
گیرد قرار در رحم خاک عاقبت / هر نطفه ای که آمده از صلب آدم است
کاخ فلک پر است ز ذکر گذشتگان / لیکن کسی که گوش کند این صدا کم است
بگشای گوش هوش که این طشت را طنین / آوازه سکندر و افسانه جم است
محکم اساس قصر معیشت چه سود چون / بنیاد کاخ عمر گرامی نه محکم است
زین یک دو روزه دولت از آغاز عمر خویش / خرم مشو که عاقبت کار مبهم است
بس تازه وتر است ریاض امل ولی / بادش همه سموم و زلالش همه سم است
در حیز زمانه ز شادی نشان مجوی / چیزی که وافر است درین تنگنا غم است
خون دل است بهره ما چون شفق مدام / زین جام لاجورد که دورش دمادم است
بر تشنگان وادی کعبه ست نوحه گر / گردونچه ها که زمزمه زن گرد زمزم است
دست کرم گشا که ز کنج فرامشی / دست گشاده پرده کش نام حاتم است
هر کس بلندتر، فکند آخرش بتر / گردون که پایه پایه نمودار سلم است
بس کس که بود خاتم سلطانیش به دست / مانده به زیر سنگ در اکنون چو خاتم است
بگریز از کشاکش این زال کوز پشت / زیرا که این کمان نه به بازوی رستم است
دانا که دید دادن جان را خلاص خویش / دایم دلش ز آمدن مرگ خرم است
نادان که از حقیقت آن آگهی نیافت / پیوسته سینه پر الم و دیده پر نم است
از ماندگان به زیر فلک خوی باز کن / بهجت سرای انس برون زین مخیم است
تدبیر کار خویش کی آید ز آدمی / بیچاره مبتلای قضاهای مبرم است
فردای او موافق دی خواهد اوفتاد / عنوان ماتاخر او ما تقدم است
خواهی صفای سینه فروشوی لوح دل / زان نقشها که بر رخ دینار و درهم است
میدان ملک و مال عجب تنگ عرصه است / جستن برون ز تنگی او کار ادهم است
خواجه به صدر مجلس و مفلس فرود او / این وضع بازگونه به عالم مسلم است
باشد به فرقشان رقم حرف خا و میم / یعنی که آن مؤخر آمد و این مقدم است
جامی شعار شعر تو فرخنده خلعتیست / کز ساحری مطرز از اعجاز معلم است
دوشیزه ایست فکر تو کز نفخ روح قدس / مریم صفت به زادن عیسی مکرم است
آن زاده را چو پرده دلها شود قماط / نقش قماط «ذلک عیسی ابن مریم » است
از شعر روبه فقر کن اکنون که تیغ فقر / بر زخم خورده طمع و حرص مرهم است
غره مشو به علم که نپذیرد انفکاک / حرفی که در جبلتت از جهل مدغم است
گردون ندوخت خلعت علمی به قد کس / کان را طراز ذیل نه «والله اعلم » است