جامی › شمارهٔ ۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تبارک الله ازین طایر همایون فال / خجسته نامه اقبال بسته بر پر و بال
نه نامه نافه ای از مشک خالص آمده پر / نه نافه طبله ای از عطر ناب مالامال
منصه ایست ز کافور کرده ساز و بر او / نموده جلوه عروسان عنبرین سربال
نه شاهدیست که مشاطگان کلک بنان / ز حرف و نقطه نهادند بر رخش خط و خال
ز تار و پود شب و روز بافته ست به هم / ندیده چرخ نسیجی عجب بدین منوال
فراز لوح بیاضش خطوط سلسله هاست / که کرده باد عیان از تموج سلسال
ز گوشواره خود حور عین فرستاده ست / به عاشقان بهشت برین عقود لال
سخن درست بگویم دبیر شاه جهان / به دستگیری افتادگان نوشته مثال
ترشحیست ز دریای لطف و رأفت او / که داده تشنه لبان را خواص آب زلال
زهی ز باغ لطافت قد تو تازه نهال / ز شرح سر دهانت زبان ناطقه لال
خیال موی میان تو می کنم شب و روز / چو نیست دولت وصل تو ساختم به خیال
بده ز لعل لبت بی سوال کام دلم / که نیست کشته عشق تو را زبان سوال
کجا به بزم تو گنجاییم بود هر چند / ز مویه بی تو چو مویی شدم ز ناله چو نال
مرا چه راه گذشتن به سوی تو این بس / که بگذرم به دل محرمان بزم وصال
ز شوق آنکه نهم رو به پای تو چو رکاب / به چهره خون دلم بسته از دو دیده دوال
به مجلسی که برآیی به صدر چون خورشید / نهند روی هلال ابروان به صف نعال
نبایدم کف راحت به سر ز کس کین گوی / گرفته خوی به چوگان توست در همه حال
گریزی ازمن بیدل درین کرشمه به تو / نمی رسد به تک تیز نورسیده غزال
خصال خویش نکو کن و گر نه خواهم برد / شکایت از تو به درگاه شاه نیک خصال
مغیت دولت و دین شهریار روی زمین / سپهر جود و کرم آفتاب عز و جلال
بلند مرتبه یعقوب بن حسن که بود / عدیل یوسف کنعان به مصر جاه و جمال
شهنشهی که کند نکهت شمایل او / پر از عبیر کنار صبا و جیب شمال
جنیبتی ست همانا ز جیش نصرت او / که بست رخش فلک را زمانه نعل هلال
ز استدارت چتر سپهر رفعت اوست / که مستدیر علم شد بافضل الاشکال
فسیحتر ز جهان است ساحت کرمش / که شد قوافل آمال را محط رحال
به قدر جود خود ار سیم و زر بپیماید / به عرض ارض و سماوات بایدش مکیال
حسود صولت قهرش چو دید ساخت تهی / دل از تصور باطل سر از خیال محال
به ضبط ملک بود فارغ از مشیر و وزیر / بس است رای وی این شغل را به استقلال
به جنب کوه وقار زمین قرارش هست / همه جبال رواسی به قدر یک مثقال
خمیده شد تن اعدا چو دال و نیزه او / گرفت جای به سان الف میانه دال
نوال او نشد از بینوا جدا هرگز / بدان مثابه که نبود جدا نوا ز نوال
به نقص جهل کجا دل نهد که کرد خدای / به سینه از دم عیسیش نفخ علم و کمال
چگونه راه ضلالت رود که ایزد ازو / به نور نجم هدی کرد رجم دیو ضلال
جهان پناها ای اهل ملک و ملت را / در تو قبله اقبال و کعبه آمال
تو آفتابی و مشحون به مهر مرسله ای / به سوی ذره ناچیز کرده ای ارسال
صحیفه ای که چو مشکین خطان نوشین لب / ربود هوش من از حسن خط و لطف مقال
جواب آن چه حد من که از خرد دور است / به پیش عقد گهر عرض مهره های سفال
شکسته نظمی مصحوب قاصدت کردم / که بسط عذر کند پیش تو به وقت مجال
ز خلقهای کریمانه تو می دارم / امید آنکه کنی بر قبول آن اقبال
سخن گذاریم از حد گذشت ازان ترسم / که در جبین قبولت فتد شکنج ملال
دعای جاه تو گویم که نارسیده هنوز / به آسمان کند آن را اجابت استقبال
همیشه تا که درین غمسرای حادثه زای / بود ز سیر مه و مهر گردش مه و سال
علو نیر اقبال تو بر اوج شرف / ز آفتاب فزون باد بی گزند زوال
قضا معاون تو« بالعشی و الاشراق » / قدر موافق تو«بالغدو والاصال »