جامی › شمارهٔ ۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر نیابم بویی از وصل تو در گلزارها / همچو اشک خود به خون غلطم میان خارها
چون نقاب افکنده دیدت شاهد گل در چمن / کند ناخن ناخن از رشک رخت رخسارها
پیش خورشیدم چو دیواریست حایل هر رقیب / باد چون سایه ز پا افتاده این دیوارها
مستم و دریوزه دارم وجه می گو محتسب / تا بگرداند مرا گرد همه بازارها
کار من میخواری و بارم سبوی می کشیست / بار من باشد دگر کار آزمودم بارها
گرنه با زلف رساند سلسله پشمینه پوش / تار و پود خرقه اش باشد همه زنارها
گر به دست راست جامی سبحه دارد جام می / برکفش نه کو به دست چپ کند این کارها