جامی › شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چرخ کبود هر شب و رخشان ستاره ها / دودیست زآتش من و در وی شراره ها
لاغر تنم ز گریه پر از قطره های خون / باریک رشته ایست در او لعل پاره ها
یکچند در نظاره رویت گذشت و نیست / جز آب دیده حاصل من زان نظاره ها
در باغ لطف چون خط و رخسار تو که دید / یک گل که مشک تر دمدش بر کناره ها
بیچاره ایست لایق وصلت که در فراق / دست هوس گسست ز دامان چاره ها
مستی به مهد ناز چه دانی که در غمت / پهلو به خارهاست شبم پا به خاره ها
کرده ست جامی از گهر وصف لعل تو / درگوش شاهدان سخن گوشواره ها