جامی › شمارهٔ ۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفیقان خاک نجد است این نگه دارید محملها / که آرد عشق یاران گریه بر آثار منزلها
به هر منزل بتان دل گسل بودی نمی دانم / ازین فرخنده منزلها چرا بستند محملها
ز اشک عاشقان بوده ست پر گل راهشان اینک / نشان دست و پای ناقه هاشان مانده در گلها
به هر جایی که بنماید نشانی از کف پایی / فروریزند اشک از دیده ها خونابه از دلها
چرد گور و گوزن امروز هرجا ساز کردندی / میان سبزه و گل آهوان شوخ محفلها
خوش آن کز گریه بودی گرد من دریا و بر حالم / زدندی قهقهه آن نازنین کبکان ز ساحلها
چرا شد کوف و کرکس کبک و تیهو را خلف یارب / ز تصریف قضا دارم بسی زینگونه مشکلها
نویس ازمن به ایشان نامه ای از صدق دل جامی / وضمنها صفاء الود فاختمها و ارسلها