جامی › شمارهٔ ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را / کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را
گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبان / بهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را
نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افروختن / کز رخ فروغ صبحدم بخشد نماز شام را
از عام دین و دل برد وز خاص زهد و معرفت / گسترده دامی خط او تاراج خاص و عام را
طوق سیه بختی شده در گردن جان لازمم / تا گرد رویش دیده ام آن خط عنبر فام را
آرام جانم می برد رفتار تو کو یک زمان / بنشین و آرامی بده این جان بی آرام را
گفتار جامی را نشان وصف جمالش پس چه غم / گر راوی شعرش کند محو از تخلص نام را