جامی › شمارهٔ ۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بنازم آن سوار نازنین را / که برد از کف عنان عقل و دین را
اگر سلطان جمالش را ببیند / کند تسلیم او تاج و نگین را
چو نتوانم که بوسم نعل رخشش / به هر جا بگذرد بوسم زمین را
مراآن لطف ساعد گشت نی تیغ / چو برزد بهر قتلم آستین را
برآرد صوفی انگشت شهادت / چو بیند آن لب چون انگبین را
ز چین زلف چون بنمایدم روی / به یاد آرم نگارستان چین را
چو جامی جز رخش را سجده آرد / بشوید از خوی خجلت جبین را