جامی › شمارهٔ ۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای کرده نهان شرم جمال تو پری را / روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را
بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون / این است سبب سرخی بید طبری را
عالم همه در هم شد ازان روز که دادند / مشاطگی زلف تو باد سحری را
هرگه که خرامان شده ای برزده دامان / پا آمده در سنگ ز تو کبک دری را
از بس که ز تو شهر پر از دام بلا شد / امکان گذشتن نبود رهگذری را
حوری نه که روح القدسی کز پی روپوش / کرده ست به رخ پرده لباس بشری را
یکرنگی جامی چه شناسی چو ندیدی / بر چهره کاهیش سرشک جگری را