جامی › شمارهٔ ۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رو ای صبا و بگو یار دلستان مرا / که وعده های دروغ تو سوخت جان مرا
سرا و خانه ام از طلعت تو روشن بود / سیاه ساخت فراق تو خان و مان مرا
فغان همی کنم از داغ هجر تو شب و روز / ولی چه سود که تو نشنوی فغان مرا
ز ناله راز نهانم به روی روز افتاد / بیا ز خاتم لب مهر کن دهان مرا
چه سان جمال تو بینم اگر نه پاکنی / به آستین کرم چشم خونفشان مرا
چراغ شام غمت را فتیله از چه کنم / چو سوخت فرقت تو مغز استخوان مرا
غزلسرایی جامی که حسب حال من است / ترانه ساخت به هر کوی داستان مرا