جامی › شمارهٔ ۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا دیده ام چو گل به ته پیرهن تو را / گلبرگ ناز خوانده ام از لطف تن تو را
از تار و پود رنجه شود نازنین تنت / به گر کنند جامه زبرگ سمن تو را
تو آن بتی که هیچ برهمن به بتکده / بت را نداشت دوست بدینسان که من تو را
آن ترک کافری تو که بهر هلاک من / گردند نامزد ز خطا و ختن تو را
مژده دهی که جان تو بس نرخ بوسه ام / پیش آر سر که بوسه زنم بر دهن تو را
کس نیست کز ترانه تو نیست در سماع / دستان دیگر است به هر انجمن تو را
جانان که جان توست ز تو سایه برگرفت / جامی چه ممکن است دگر زیستن تو را