جامی › شمارهٔ ۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نکرده قید غزالی گره گشایی ما / گره ز دل نگشاید غزلسرایی ما
فروغ بزم سخن زآتش دل است آری / ز آشنایی عشق است روشنایی ما
صدای صوت مغنی عجب بلند افتاد / به هرزه پست نشد صیت پارسایی ما
گدایی ره فقر است کار ما همه عمر / بس است دست تهی حاصل گدایی ما
سگان کوی تو خود را همی نهیم لقب / ببین که تا به حد است خودستایی ما
زما طریق هدایت مجو که جلوه حسن / کند به گمرهی عشق رهنمایی ما
بتان شهر برونند جامی از حد وصف / به وصفشان نرسد عقل روستایی ما