جامی › شمارهٔ ۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گرم رسد ز زنخدان تو هزار آسیب / زهی محال که دندان کنم چو سین زان سیب
ذقن بپوش چو بر من گذر کنی که مباد / ز برق آه من آن سیب را رسد آسیب
به زیب جامه چه حاجت تو را که می گیرد / قبای دلبری از قد جامه زیب تو زیب
عنان ناز به کف تا سواره بگذشتی / نماند عقل مرا پای در رکیب شکیب
نکرد میل به طوبی سرشکم از قد تو / اگر چه می رود آب از فراز سوی نشیب
نه ایمنند ز تو طایران سدره نشین / چنین که حلقه زلفت نهاد دام فریب
پس از لقای تو جامی همی رمد ز رقیب / چو کرد خو به فرشته خورد ز دیو نهیب