جامی › شمارهٔ ۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست / بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
زاهد کشید بر صف خمهای باده سنگ / یا رب مباد بر صف این پردلان شکست
در انتظار روی تو بودم نشسته دوش / تا وقت صبح آیینه جام می به دست
پنداشتم که لمعه نور جمال توست / از هر طرف ستاره درخشید و برق جست
عالیتر است همت رندان ز شیخ شهر / آری بود بسی به جهان زین بلند و پست
ما را چه طاقت تو که بر کوه سنگ تافت / یک پرتو از جمال تو دیگر کمر نبست
جامی که داشت باده پرستی همیشه کار / پیمان شکست و باز پی کار خود نشست