جامی › شمارهٔ ۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست / داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
کار بر خسته دلان همچو قبا تنگ مگیر / گرچه بر قامت تو خلعت حسن آمده چست
اشک خود را ز نظر غرقه به خون می رانم / که چرا چشم من از خاک کف پای تو شست
چند گویی که چو وصلم نشود یافت مجوی / تا مرا تاب و توان هست تو را خواهم جست
نیست در بادیه عشق نظر لیلی را / جز بر آن لاله که با داغ دل مجنون رست
گر کشم بی تو ز بدبختی خود صد سختی / حاش لله که شود رابطه عشق تو سست
گفته ای بی طلب از من مطلب جامی کام / آه و صد آه که مطلوب و طلب هردو ز توست