جامی › شمارهٔ ۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوهر عشق تو را دل صدف است / ناوک درد تو را جان صدف است
بحر اسرار شناسد خود را / شیخ مغرور که بادش به کف است
رخنه تیغ جفایت به سرم / کنگر افسر جاه و شرف است
می رسد راحتم از سیلی فقر / ناله از دست تهی کار دف است
عیش سازان و شراب و لب کشت / چشم عارف نه بر آب و علف است
جامی از اهل ولا همت خواه / گرد تو گرچه بلا بسته صف است
کار هر کس نبود صف شکنی / شیر این معرکه شاه نجف است