جامی › شمارهٔ ۷۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مشکین خطی که روز رخش را شب آمده ست / جان من است خطش ازان بر لب آمده ست
حرفی که کلک حسن به رویش نوشته بود / از مشک ناب و عنبرتر معرب آمده ست
شاید که جان نهم لقب قالبش ز لطف / جانی ولی که جان منش قالب آمده ست
یوسف چه خانمش که به هر جا نموده روی / صد یوسفش اسیر چه غبغب آمده ست
در چشم پر سرشک چو رویش فکنده عکس / خورشید را مقارنه با کوکب آمده ست
هر گه ز باد برقع زلفش شود نگون / گوید فلک که منزل مه عقرب آمده ست
طفلان سبق ز لوح جمالش گرفته اید / هرگه جبین گشاده سوی مکتب آمده ست
چوگان به کف سواره به میدان چو کرده عزم / صد سر چو گوی زیر سم مرکب آمده ست
جامی مدام مشربه ای از شراب پر / بر رغم مدعی که تنک مشرب آمده ست