جامی › شمارهٔ ۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این همه خونخواریم زان نرگس خونخواره چیست / چون نخواهد یار جز خونخواری من چاره چیست
گرنه برمن دست برده هجر زور آورده است / در درونم جان و در بیرون گریبان پاره چیست
ایستادن را نمی داند سرشکم ای حکیم / در بیان طالع من حکم این سیاره چیست
گر نمی خواهد شکست جام عیش عاشقان / در بر سیمین او دل همچو سنگ خاره چیست
گرنه باغش زآب می امروز در نشو و نماست / هر دمش از نوگلی بشکفته بر رخساره چیست
رنج من خواهد فلک ور نی جدا زان مه مرا / عیش ناهموار با این محنت همواره چیست
هرکه باشد در جهان میرد همین یک بار و بس / بی رخ جانان مرا این مردن صدباره چیست
خط قرب و دولت تشریف خاصان را بود / بهره عام از جمال شاه جز نظاره چیست
جامی از هول رقیب آورد رو در راه هجر / تا درین هایل بیابان حال این آواره چیست