جامی › شمارهٔ ۸۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر لبم آهی نمی آید که دودآمیز نیست / وز دلم دودی نمی خیزد که آتشریز نیست
هر شب آیم بر درت دست تهی آویخته / مفلس عشق تو را زین بیش دست آویز نیست
کوهکن را مرغ دل آهنگ اوج عشق کرد / زور این پرواز در مرغ دل پرویز نیست
خوبرو در شهر بسیار است لیکن هیچ یک / چون تو خوش گفتار وشیرین کار و شورانگیز نیست
غمزه ات تیر است و چشمت تیغ و مژگانت سنان / هیچ خوبی را چو تو بازار خوبی تیز نیست
در حریم باغ کم یابند چون رویت گلی / ورگلی یابند گردش سنبل نوخیز نیست
گو به چشم خود که پرهیزد ز خون مردمان / مردم بیمار را چیزی به از پرهیز نیست
هیچ بادی چون صبا کز زلف افشاند غبار / در مشام ما عبیرآمیز و عنبر بیز نیست
تا به نور طلعت ای مه شمس تبریز آمدی / قبله جامی چو مولانا بجز تبریز نیست