جامی › شمارهٔ ۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است / منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است
بس که جان و دل درآمد از در و دیوار تو / خانه ای گویی نه از آب و گل از جان و دل است
اینچنین کین خانه را بینم فروغ از روی تو / بیدلان را راز دل در وی نهفتن مشکل است
دل میان گریه دارد ازتو امید کنار / غرقه را از موج دریا آرزوی ساحل است
رحم کن بر حال تنها مانده تاریک رو / ای که مه در هودج و خورشیدت اندر محمل است
از تنم پیوند جان بگسل چو راندی ناقه تیز / زانکه تن را پای فرسوده ست و جان مستعجل است
می کند جامی روان سوی تو شعری تر چو آب / زانکه با آب روان طبع لطیفت مایل است