جامی › شمارهٔ ۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا از گل تو سبزه برون آمدن گرفت / حسن تو ز انچه بود فزون آمدن گرفت
زنجیر بست طره تو گرد آفتاب / صد ذوفنون به قید جنون آمدن گرفت
زآب زلال خواست دل تشنه قطره ای / پیکان تو به سینه درون آمدن گرفت
در حیرتم ز دل که ز دام تو جسته بود / بار دگر به دام تو چون آمدن گرفت
ز افسونگری چه سود مرا چون تو نامدی / هر چند صد پری به فسون آمدن گرفت
رفتی و دل ز صبر و سکون نیز بازماند / چون آمدی به صبر و سکون آمدن گرفت
گفتی که آب چشم تونبود دلیل شوق / این خون ناب بین که کنون آمدن گرفت
چشمت ز غمزه تیغ بر این بی زبان کشید / ترکی به قصد صید زبون آمدن گرفت
هرجا که جامی از دل خون گشته قصه راند / از چشم مردمان همه خون آمدن گرفت