جامی › شمارهٔ ۱۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت / نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت
شب انتظارم برم روز را و روز تو را / بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت
به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش / خدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت
به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امید / خیال روی تو در چشم اشکبار گذشت
نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاست / جنون عشق به هر جا که این غبار گذشت
بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغ / رسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت
مگو که کشتن خویش اختیار کن جامی / که پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت