جامی › شمارهٔ ۱۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به خدا غیر خدا در دو جهان چیزی نیست / بی نشان است همه نام و نشان چیزی نیست
چند محجوب نشینی به گمان دگران / خیمه در کوی یقین زن که گمان چیزی نیست
بی زبان شو چه کنی سرغم عشق بیان / که درین مسئله تقریر زبان چیزی نیست
هستی توست حجاب تو وگر نی پیداست / که بجز دوست درین پرده نهان چیزی نیست
تا کی از صومعه آرایی پی دعوت خلق / بانگ بیهوده چو در سفره و خوان چیزی نیست
گر ز عشقت خبری هست بگو ای واعظ / ورنه خاموش که فریاد و فغان چیزی نیست
بنده عشق شدی ترک نسب گو جامی / که درین راه فلان بن فلان چیزی نیست