جامی › شمارهٔ ۱۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیست / شوخ و بیباک و دل آزار بود باکی نیست
گرچه غمخانه عشاق ز وی ویران است / تا نه همخانه اغیار بود باکی نیست
دامن گل چو به دست تو نهد باد صبا / گر ز پی سرزنش خار بود باکی نیست
عمر بگذشت به محرومی اگر روز پسین / ختم بر دولت دیدار بود باکی نیست
پاسبان گر فکند بر در شه بستر خواب / دیده بخت چو بیدار بود باکی نیست
هرکه را عشق کند سبحه و زنار یکی / گر میان بسته به زنار بود باکی نیست
جامی آن را که به آن جان و جهان اقرار است / با تو گر بر سر افکار بود باکی نیست