جامی › شمارهٔ ۱۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سبزه نو که ز گلزار رخت سرزده است / رقم نسخ گل از غالیه تر زده است
چون خط سبز تو یک حرف ندیده ست صبا / عمرها دفتر گل گر چه به هم برزده است
خط مشکین تو دودیست کز آتش برخاست / آن ازین دود که آتش به جهان درزده است
داشت مقصود هواداری سرو تو صبا / زان همه مشت که بر فرق صنوبر زده است
دست مشاطه جدا به که کنند از شانه / که چرا شانه درآن جعد معنبر زده است
گرنه نایابی کام دل ما خواست لبت / قفل یاقوت چه بر حقه گوهر زده است
جامی از لعل تو هرگز نزده ساغر عیش / کش نه سنگین دل تو سنگ به ساغر زده است