جامی › شمارهٔ ۱۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رنگ رخت ز تاب تب ای سیمبر شکست / رنگ شکسته ات دل اهل نظر شکست
هنگامه ساخت مه شب از انجم ولی چو دید / هنگام صبح روی تو هنگامه برشکست
بستی به قصد فرقت من بر میان کمر / بنشین که پشت طاقت من از کمر شکست
رخساره خوی فشان به گلستان درآمدی / لطف رخ تو رونق گلهای تر شکست
هر شیشه امید که تدبیر عقل ساخت / سنگ جفای عشق تو در یکدگر شکست
رفتم که گل به باغ شود مرهم دلم / صد نشترم ز خار غمت در جگر شکست
قدر شکر شکست خط سبز بر لبت / طوطی ندیده کس که بدینسان شکر شکست
جامی چو یافت خانه خود را تهی ز تو / دیوار کند و بام بیفکند و درشکست