جامی › شمارهٔ ۱۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است / قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است
چون شوم خاک شود لاله ستان تربت من / زین همه داغ کزان لاله رخم بر جگر است
حلقه در گوش همه ساده رخان خواهد کرد / بر بنا گوش وی آن حلقه که از مشک تر است
ساخت دریا رهم از رهگذر دیده سرشک / در رهم گر خطری هست ازین رهگذر است
ای خدا مرحمتی کز همه بیشش بینم / که بدو آرزوی من ز همه بیشتر است
نرود تلخی هجران وی از کام دلم / گر چه از ذکر لب او دهنم پر شکر است
جامی از عشق مهی بی خبر افتاده ز خویش / گشته مشهور همه شهر کنون این خبر است