جامی › شمارهٔ ۱۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چیست آن زلف سیه پیش رخت کافروخته ست / شهپر جبریل کز برق تجلی سوخته ست
زیر طره عارضت آن آتش آمد کش خدای / در شب طور از پی جذب کلیم افروخته ست
کیست عاشق عافیت سوزی که در بازار عشق / دین و دنیا داده و اندوه ابد اندوخته ست
چون ندارد وصله ای وصل تو زاهد را چه سود / زان مرقع کز هزاران وصله بر هم دوخته ست
بنده یی ام جور را شایسته مفروشم به هیچ / خواجه هرگز بنده شایسته را نفروخته ست
در سخن جامی زبان عیبجویان را ببست / از کدام استاد این سحر حلال آموخته ست