جامی › شمارهٔ ۱۳۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار اگر در بست بر رویت چه باشی در حرج / صبرکن سر بر درش کالصبر مفتاح الفرج
چشم جان را ده جلا بگذر ز گفت و گوی عقل / موجب عین الیقین نبود براهین حجج
خوانده در پرده چو کعبه یار خلقی را به خود / عاشقان لبیک شوق او زده من کل فج
خاک آدم خاصه بهر عشقبازی گل شده ست / انما اولاده العشاق و الباقی همج
ره سوی میخانه باشد بیشتر زانفاس خلق / زان جهت نبود سلوک رهروان بر یک نهج
از جمال او اگر بر کعبه افتد پرتوی / کافران بندند از چین و خطا احرام حج
جز به قدر فهم کژطبعان مگو جامی سخن / جزنیام کژ نشاید چون بود شمشیر کج